اولین بار فقط هزینه یک قرار ساده رو پرداخت کردم.
اما خیلی زود به جایی رسیدم که برای حل یک بحران مالی بزرگ در خانواده مردی که دوستش داشتم، پول میدادم.
و عجیب اینه که اون زمان فکر نمیکردم اتفاق غیرعادیای داره میافته.
در قسمت اول از قولی گفتم که سر میز رستوران شنیدم: «دفعه بعد من حساب میکنم.»
اما ماجرا خیلی فراتر از هزینه چند قرار بود.
هنوز اوایل رابطه بودیم که خانوادهاش با مشکلات مالی جدی مواجه شد. من بخش قابلتوجهی از هزینههای خانه و مشکلات اون دوره رو تأمین کردم.
هیچکس از همون ابتدا مجبورم نکرد. خیلی وقتها خودم پیشنهاد کمک میدادم.
چون عاشق بودم و فکر میکردم دارم به خانواده آیندهام کمک میکنم.
باور داشتم این شرایط موقتیه.
ولی بعد از اون بحران، مشکلات تموم نشدن. کمک برای هزینههای روزمره، مناسبتها و نیازهای مختلف، کمکم به بخشی از زندگیمون تبدیل شد.
خانوادهاش من رو عروس خودشون صدا میکردن. گاهی میگفتن مثل دخترشون هستم.
درباره خواستگاری و ازدواج برنامه میریختیم. بستگان دیگه هم از رابطهمون خبر داشتن.
اون مرد بارها گفته بود که من آدم زندگیاش هستم و قراره آینده خوبی با هم بسازیم.
برای همین، من احساس نمیکردم دارم به آدمهایی غریبه کمک میکنم.
اما هر بار که قرار بود قدم جدیتری برای ازدواج برداشته بشه، یک مانع وجود داشت.
هنوز شرایط مالی مناسب نبود. هنوز باید کارهاش روبهراه میشد. هنوز باید صبر میکردیم.
و من فقط صبر نمیکردم.
داشتم برای حل همون مشکلاتی تلاش میکردم که دلیل عقبافتادن ازدواج ما بودن.
در این میان، اتفاقهای کوچیکی هم میافتاد که خیلی زود از کنارشون میگذشتم.
مثلاً یک بار برای تولد یکی از اعضای خانوادهاش هدیهای تهیه کردیم.
هدیه قرار بود از طرف هر دومون باشه، اما هزینهاش رو من پرداخت کرده بودم.
خودم هم میخواستم طوری به نظر برسه که اون مرد هدیه رو خریده. نمیخواستم جلوی خانوادهاش احساس کمبود کنه.
اونها هم از وضعیت مالی فرزندشون خبر داشتن.
اما وقتی اختلافی پیش میاومد، گاهی میگفتن این کارها رو بچه خودشون انجام داده، نه من.
و اون مرد سکوت میکرد.
من هم اغلب سکوت میکردم.
نه اینکه ناراحت نمیشدم. گاهی موضوع رو بهش یادآوری میکردم، اما نمیخواستم دعوا بزرگتر بشه یا شخصیتش در چشم خانوادهاش آسیب ببینه.
من از دیدهشدن سهم خودم میگذشتم تا اون احساس کمبود نکنه؛ اما وقتی سهمم انکار میشد، اون هم چیزی نمیگفت.
این فقط درباره هدیه نبود.
وقتی بین ما اختلافی پیش میاومد، گاهی خانوادهاش میگفتن: «خودت این رابطه رو انتخاب کردی، پس مشکلاتش رو هم بپذیر.»
دلم میخواست همون آدمهایی که من رو دختر خودشون میدونستن، وقت ناراحتی هم کنارم باشن.
اما معمولاً خیلی زود از دلخوریهام میگذشتم.
چون دوستشون داشتم. چون نمیخواستم رابطه خراب بشه.
نمیخوام بگم هیچ محبتی از اونها ندیدم. این درست نیست.
محبت میکردن، حرفهای قشنگ میزدن و گاهی به اندازه توانشون برای من هم کاری انجام میدادن.
همین لحظههای خوب، امیدم رو زنده نگه میداشت.
ولی امروز میفهمم که محبت، جای تلاش و مسئولیتپذیری رو نمیگیره.
من فقط پول نمیدادم؛ از زمان، آرامش و انرژی خودم هم میگذشتم.
هر بار با خودم میگفتم فقط این مشکل حل بشه، بعد نوبت زندگی خودمون میرسه.
اما اون «بعد» مدام عقب میرفت.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم چطور ناراحتیهای کوچک، سکوتهای مکرر و امید به وعدهها، کمکم به بخشی عادی از زندگی من تبدیل شدن.
من فکر میکردم دارم آینده مشترکمون رو میسازم؛ اما نمیدیدم چقدر از زندگی خودم رو در این مسیر از دست میدم.
و یک سؤال بود که اون زمان از خودم نمیپرسیدم:
اگه همه درباره ازدواج جدی بودیم، چرا هیچوقت نوبت برداشتن قدم واقعی نمیرسید؟